X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

به تارنمای محمد آقایی خوش آمدید

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى

بازگشت پس از دوسال و سه ماه...!!!!!

آخرین مطلبی که اینجا گذاشته بودم مربوط به دوسال و سه ماه پیش ( 16 اسفند 92 ) بوده.چقدر سریع گذشت...

الان که خاطراتم را مرور میکنم میبینم چقدرررررر این مدت فراز و نشیب های عجیب و غریبی داشتم :

1- از محمودآبادمازندران اومدم ساکن شاهین شهر اصفهان شدم.

2- چکمه های رضاخانیم (!!!!!!) را آویزون دیوار کردم.

3- از فضای کار امنیتی ، وارد فضای کار صنعتی شدم.

4- بجای حکم نوشتن برای آدمها ، برنامه نوشتن ربات ها را انجام میدم.

5- با کسایی که یه روزی بهشون به چشم کافر نگاه میکردم سریه سفره نشستم و باهاشون هم کلام شدم.تازه فهمیدم مسلمونی و انسانیت به زبون و ریا نیست.گاهی از این کافرها(!!!!!) از مسلمون ها هم مسلمون ترند.

6- ........

وهزاران تغییر و تحول دیگه.

هم تغییرات خوب و هم تغییرات بد.اکثرشون هم ناگزیر...

ولی راضیم به رضای خدا.

از این به بعد سعی میکنم مثل قبل پرانرژی و مداوم به اینجا سر بزنم...


پاورقی نامه:


نتیجه ی همه ی استخاره ها "خیر" است

اگر به نیت "تــــــو" واشوند قــــرآن ها

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 1 نظر

رفاقت تعطیل....!!!!!


چقدر زود آدم ها رنگ عوض میکنند.وقتی به چندسال گذشته نگاه میکنم میبینم زمانی که به قول معروف ترفیع گرفتم و یه پست دهن پر کن گرفتم دو دسته آدم دورم جمع شدند.

دسته اول کسانی که قبل از مسئولیت گرفتنم هم باهام خیلی خوب بودند و الان هم براشون ( حتی بیشتر از قبل ) قابل احترامم و همیشه من را شرمنده رفتارشون کرده اند.

اما دسته دوم یه عده آدم با الفاظ چاپلوسانه و پاچه خوارانه دورم جمع شدند.هر روز میومدند و میرفتند و قربون صدقه میرفتند.بعد از نیم ساعت قربون صدقه رفتن درخواستشون را میگفتند و من هم به خاطر حرمت دوستی و رفاقت درخواست یا مشکلشون را حل میکردم

طرف میرفت تند روی و یا کند روی میکرد ، میومد پیش من التماس و ناله میکرد.منم با آغوش باز کمکش میکردم.

طرف میرفت اشتباه و خطا میکرد ، میومد جلوی من بغض میکرد ، من هم میرفتم هزارتا رییس و مافوق را میدیدم که از اشتباهش بگذرند.

هزاران هزار بار واسه دوستان (!!!!!!) و رفقام (!!!!!!) تا مرز اخراج و تنبیه و توبیخ رفتم ولی پشتشون را خالی نکردم.

مدتی هستش که اون میز و صندلی عمرش تموم شده.مثل همه میز و صندلی ها.

نیستید رفتار اونهایی که واسشون از خودم گذشتم را ببینید.


(با من غریبه اند آنهایی که روزی برایشان از همه چیز گذشتم.همه چیز....!!!! )


پاورقی نامه:

امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت

این سیب را برای چه قسمت نمیکنی؟

یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام

این کلبه را دوباره مرمت نمیکنی؟

زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد

گرچه تو هیچ وقت رعایت نمیکنی

تاریخ ارسال: جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:35 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 5 نظر

فارغ التحصیل شدم


و بالاخره من هم فارغ التحصیل شدم.....

فارغ التحصیل در مقطع کارشناسی رشته فناوری اطلاعات گرایش امنیت از مرکزآموزش عالی جهاد دانشگاهی بابل

در تاریخ 10 بهمن ماه 1392 دانشگاهمون مراسم فارغ التحصیلی برگزار کرد و ما شدیم مهندس.......

برای دیدن همه تصاویر و توضیحات به ادامه مطلب برید.در ضمن تصویر سوتی دانشگاه هم گذاشته ام...




 

ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:59 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 3 نظر

پدرم آسمانی شد...



یادش بخیر وقتی که توی زندگیم دچار مشکلات میشدم ، وقتی گرفتاری واسم پیش میومد اول به خدا توکل می کردم، بعدش به خودم میگفتم یه بابا دارم که همه جا ازم حمایت میکنه و پشت و پناهمه....

سه ماه پیش بابام آسمونی شد.در تاریخ 23 شهریور ماه در یک سانحه رانندگی در آنکارا پدرم به دیار باقی شتافت.و هنوز نتونستم باورکنم که دیگه تنهام.......

از روزی که بابا رفته یک روز نیست که گریه نکنم.یک روز نیست که دلم نگیره.یک روز نیست که خوابش را نبینم.هنوز هر روز صبح به موبایلش زنگ میزنم تا شاید فقط یکبار ، فقط و فقط یکبار دیگه صداش را بشنوم......

آه ه ه ه ه ه که چقدر امتحان های خدا سخته......

(( لینک خبر فوت پدر در سایت تابناک ))




پاورقی نامه:
گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من
وقت اعلام سفر را نه تو دانی و نه من
تا که هست سایه پر مهر پدر بر سر ما
به خدا قدر پدر را نه تو دانی و نه من
تاریخ ارسال: جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:46 ق.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 14 نظر

دولت اعتدال ، سرهنگ بی خیال ، دل بی قرار .....

سیاسیه:

هجده سالم بود.یه روزی یه مردی لاغر اندام، سبزه، فقیر، خاکی و با ادبیات خودمونی شد رییس جمهور.گفت دولتم دولت مستضعفینه.

گفتیم دیگه همه چیز درست شد.دیگه این همه کارها را ردیف میکنه.

هشت سال گذشت و بهتر که نشد بدتر شد.

حالا بیست و شش سالمه. یه مرد توپول ، سفید ، مایه دار ، باکلاس و با ادبیات حوزه ای شد رییس جمهور.میگه دولتم دولت اعتداله.

دارم فکر میکنم هشت سال دیگه که سی و چهار سالمه.......


خودمونیه یک :

دو دستی چسبیده به صندلیش.یکی نیست بهش بگه سرهنگ، سی سال روی این صندلی نشستی چیکار کردی که میخوای با تمدید بازنشستگیت کاملش کنی...!!!!!

یه روزی همرزم های تو از زن و بچه و مادر و پدر و جونشون گذشتند برای دیگران.فکرش هم میکردی تو یه روزی از صندلیت نگذری برای دیگران.کاش درکمون از موهبت های خدا انحصاری نبود.


خودمونیه دو:

هی مینویسم و هی پاک میکنم...

نمیتونم روی کاغذ بیارم اونچیزی که توی ذهنم داره منفجر میشه.دلم می خواست میتونستم یه قلم دستم بگیرم و اونچیزی که داره از درون آزارم میده را روی کاغذ می آوردم.احساس میکنم نگه داشتن این همه حرف توی ذهن و دلم یه روزی داغونم میکنه.

کاشکی سکوت آدم هم صدا داشت تا مردم میفهمیدند اون کسی که هر روز با لبخند باهاشون سلام میکنه داخلش زلزله ای از گفته های نگفته ست.

باز هم سر درد...

فکر کنم احساس من را فقط پروفن و صدای محمدعلیزاده درک میکنه.چون جدیداً اونها هستند که آرومم میکنه.....


پاورقی نامه:

غم دنیاست، وقتی عشقت دور از اینجاست

وقتی دل بی رمق و خسته و تنهاست

غم دنیاست، دل آدم بشه حساس

وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس

غم دنیاست، وقتی عشقت بد شه خیلی

وقتی که به تو نداشته باشه میلی

غم دنیاست، وقتی خوابش را ببینی

اما هیچوقت نتونی پیشش بشینی

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 02:27 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 8 نظر

برگشتم ، خوابهای پیاپی ، باران....


اول یه تصویر جدید از خودمون... که بدونند ما هنوز زنده ایم.نمردیم.فقط یه مدت نبودیم همین



خودمونیه:

حدود چند ماهی میشه که اینجا ننوشتم

این چند ماه زندگی ما شده بود داستان هزارویک شب.....

هزارویک اتفاق جورواجور افتاد.

از دیدن خیلی از عزیزان دور از نظر تا تکرار گناهان توبه شده.

از رفتن تا لب تیغ اتفاق و حادثه تا آرامش با بهترینم ( شما بخونید مخاطب خاص )

ولی همه اینها دلیل نشد که دلم واسه اینجا تنگ نشه.واقعاً نیاز داشتم برگردم و اینجا بنویسم.حتی اگه با خوندنش مثل همیشه اذیت بشید.


محرمانه ایه:

مدتیه خواب های عجیب و غریب میبینم.

خواب آرامگاه شهدا.... خواب کوچه و محله خودمون توی زادگاهم.... خواب غربت باتلاق حور و نگهبانان همیشه زنده اش..... خواب گریه های خیلی زیاد.... خواب بارون.... خواب اون سید بزرگوار که هر وقت میبینمش کلمه هام تموم میشه واسه توصیفش....

انشالله خدا حفظش کنه....


پاورقی نامه:

بیبن گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم

هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خسته ام


دلم تنگ میشه بیش از حد... دلم تنگ میشه بیش از حد

تاریخ ارسال: شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:59 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 11 نظر

رفع غیبت؛ خاک توسری؛ فیس بوکیه؛ تدبیرفرماندهی!!!!

و امروز پس از چهل و شش روز غیبت ناموجه در این وبلاگ، مجدداً اعلام حضور می کنیم.تا شاید مهر بطلانی باشد بر این همه شایعه از قبیل : مرگ و میر و ازدواج و زندان و بازداشت و بیماری و خودکشی و فرارمغزها و ترور و آدم ربایی و گروگانگیری این حقیر...

البته استکبار جهانی و صهیونیسم آدمخوار قصد داشت من را به همراه محمودخان احمدی نژاد بدزده ولی فعلاً در رفتیم......


خودمونیه:

نامبر وان

شما را به جون مادرتون بگید چه خاکی توی سرم بریزم.تا این کتاب های کوفتی را باز میکنم درس بخونم خوابم میگیره!!!!!

یه بار نشستم حساب کردم روزایی که می خوام درس بخونم حدود 15 ساعت میخوابم!!!!!!


نامبر دو

یه روایت هست که میگه با هر عضوی که بیشتر گناه کردی به شکل همون وارد جهنم میشی.

قابل توجه بعضی ها...!!!  از ما گفتن بود.


نامبر سه

یه صفحه توی فیس بوک ( نعوذبالله ) واسه خودمون باز کردیم.گفتیم یه سرچی بکنیم ببینیم کدوم یکی از همکلاسیامون یا دوستانمون یا همسایه هامون را پیدا میکنیم.

خدایا ما را با کیا کردی هفتاد میلیون؟؟؟؟؟


شغلیه (ویژه همکاران):

خدا بهت صبر بده آقای اکبریان

من که دیگه دهنم سرویس شد با این کلمه ی تدبیر فرماندهی!!!!!

یکی نیست به این فرمانده هان با تدبیر(!!!!!) بگه آخه شماها تا کی باید سزارین فکری داشته باشید و تدبیر به دنیا بیارید؟؟؟؟؟

یادش بخیر یه زمانی بالای دفتر همه فرماندهان مینوشتند:

ما همه سربازیم... فرماندهی ازآن توست یامهدی....


پاورقی نامه ( هدیه به فرمانده عزیزم سرگرد مجتبی اکبریان):

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتراست

شصت و شاهد هردو دعوی بزرگی می کنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون

آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است

گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبرکن

روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:11 ق.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 14 نظر

سلطان عشق و ادب عباس....


به خدا نمی دونم چی بنویسم

زمان نوشتن برای ابوالفضل العباس (ع) که میرسه قلم می ایسته....

هر چی می خوام بنویسم فقط یه مطلب روی کاغذ میاد:

سلطان عشق و ادب ؛ عباس



به احترام سلطان عشق و ادب عاشقانه می گریم....

به احترام سلطان عشق و ادب لباس سیاه می پوشم....

به احترام سلطان عشق و ادب شادی را بر خودم حرام می کنم....

شاید مهدی زهرا(ع) به حرمت قطره قطره خون سرور و سالار شهیدان حسین(ع) و به احترام ماه منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس(ع) ؛ لحظه ای از من سرتا به پا خطا خوشنود شود....


یا مهدی آل محمد(عج)؛ بپذیر تسلیت و تهنیت ما را ........


پاورقی نامه:

شب آییـــــنه داران را سپیـــــده

حسیـــــــن بن علی را نور دیده

تمام عمر را یا ایــــهـاالنــــــــــاس

تپش های دلم می گوید عباس


تاریخ ارسال: یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:14 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 14 نظر

عیدانه ؛ همکارم ؛ همکلاسیم ؛ مخاطب خاص...


به کوری چشم خییییییییلیییییییی ها امروز روز عید ما شیعیانه.

عید غدیر خم به همه عاشقان امامت و ولایت مبارک.

به کوری چشم خیییییلییییی ها......

خودمونیه نامبر وان:

متاسفانه مجبورم بعضی از این همکارام را تحمل کنم.

خیلی هم ادعاش میشه.یکی نیست بهش بگه آخه دوغ قبول... شیرکاکائو قبول... آبمیوه پاکتی قبول... اصلاً نوشابه هم قبول... آبمعدنی را دیگه واسه چی تکون میدی؟؟؟؟

قابل توجه همون همکار عزیزم(!!!!!) که دوباره آب معدنی منو از تو یخچال اداره پیچوند

خواستم بگم چون این کار را چندبار تکرار کرده بودی؛ توی این آخری (......) کرده بودم....


خودمونیه نامبر دو:

دوتا از همکلاسیام داشتند با هم صحبت میکردند:

اولی: مهندسی نرم افزار استادش کیه؟

دومی: استاد ولایی.....

اولی: استادش چطوره؟خوبه؟

دومی:نه بابا... حضور و غیاب میکنه..

من:


خودمونیه نامبر تری:

دستانم خالیست...

خالی از ثروت....

ولی قلبی دارم پر ز مهر؛ حسی دارم پاک؛ چشمانم منتظر...

ای کاش مهر قلب ها ثروت بود نه ثروت سازنده مهر قلب....

ای کاش....


پاورقی نامه:

تنها سکـــــــوت کن و نگو فرصتم کم است

وقتی که میروی همه جا رنگ مــاتم است

حــــــــوا نبوده ای که بدانـــــی بهشت هم

بی اعتبـــــــــــار بودن آدم جهنــــــم است

سهم من از پریدن تو یک غــــزل سکــــوت

سهم من از عبور تو یک آسمان غم است

یادم نداده بود کسی؛ خب من! که عشق

با التهـــــاب و حادثــــه و درد تـــــوام است

باشد... گنـــــاه هرچه تو کردی به پای من

این قصه مکــــــــــــــرر حـــــــوا و آدم است

تنهــــــا مرا به یاد بیـــــاور شبــــــی که باز

در آسمــان چشم تو باران نـــم نـــم است

تاریخ ارسال: شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:34 ب.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 13 نظر

رامنی گوسفند ؛ پاییییییزیه.....

سیاسیه:

این کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا هیچ فرقی با کاندیداهای ریاست جمهوری ایران ندارند.خودتون که دیدید ایرانی ها واسه اینکه رای بیارند چه کارهایی که نمیکنند.حالا این اوباما و رامنی فقط هاله نور ندارند وگرنه واسه رای:

پیتزا میفروشند......

زن و بچه مردم را ماچ میکنند......

تشییع جنازه میرند....

توی خیابون میرقصند.......

قول حمله به ایران را میدند....

ولی این تصویر را که دیدم دیگه داشتم شاخ در میاوردم.آخه یکی نیست به این گوسفند ( رامنی ) بگه تو چیکار به این بچه بی زبون داری......



کودک:مرتیکه گوسفند...!!!! مگه باهات شوخی دارم......من را بزار پایین.........!!!!!



پاییییییزیه:

اوج شکوه خدا توی خلقت روزها و سالها ؛ خلقت فصل پاییزه.

خیلی فصل پاییز را دوست دارم.دوست داشتم همیشه پاییز بود.بعضی ها میگند پاییز غمناکه ولی اصلاً اینطور نیست.باید یه جور دیگه به پاییز نگاه کرد.حتی از بهار هم دلچسب تره.

وقتی به پاییز فکر میکنم احساس میکنم پاییز یه غرور خاصی نسبت به فصل های دیگه داره.

پاییز مغرورترین فصل خداست.شاید بخاطر همینه که شاعر میگه:

عاشـــــق نشدی وگـــرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده اسـت


پاورقی نامه:

به التمـــاس نجیبـــــــم بخند؛ حرفی نیست

شکسته پای نجیبــــــم بخند؛ حرفی نیست

در امتـــــــــداد جنونم ، بیــــــــــــــا و رو در رو

به خنده های عجیبــــم بخند؛ حرفی نیست

از آخریــــــــن نفس کوچه هم پــــــــرم دادند

به این غروب غریبــــــــم بخند؛ حرفی نیست

طلســــــــــم اشـک مــــــــرا با فریب دزدیدند

تـــو هم برای فریبــــــــم بخند؛ حرفی نیست

من از عبور نگاهــــی شکستـــــــــه ام؛ آری

شکستن است نصیبم؛ بخند؛ حرفی نیست

به حال من پـــــــری دلــــــــــگرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبــــــم؛ بخند؛ حرفی نیست

تاریخ ارسال: شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:47 ق.ظ | نویسنده: محمد آقایی | چاپ مطلب 18 نظر
( تعداد کل: 93 )
   1      2     3     4     5      ...      10   >>
صفحات